ای دوست
 
ای دوست magnify
می زند
باز در حلقه عاشقیم، بر تن کهنه ی دل یک دم ....می زند
دلم می لرزد
دلم می ترسد
زیر لب می پرسم
نشانی درست نیست،راهت را بگیر و برو،اینجا مدتهاست متروکه شده
صدایی بر وجودم رعشه می افکند....باز کن این در را ،خسته ی راه طولانی سفرم
می زند
دلم پر می زند سوی احساس ناب و پاک
طپش
طپش
چه می خواهی ای دل! در قفس تنگ تن یک دم خود را به دیوار نزن
نمناک تر از آنم که پای بر دلم نهی ای دوست
آوار تر از آنم که آشیانه در اعماقم سازی ای دوست
و باز هم صدا
می زند یک دم بر حلقه ی کهنه ی دل
سکوت و فریاد،آماج تو می شوند
بوی نم باران می دهی
از کدام سرزمین حوایی؟
که مدهوش یک لحظه سیب توام
بمان
عطر خاطرات سیاه و سپید می آید
سرمه ی چشمت از کوی کدام خاک است
که زیباترین نقش را زده؟
نَفَست حُرم حریم عاشقی را زمزمه می کند کشاکش جنگ نَفس و نَفَس
پا گیر می کند سلوک و سکوتم را
همراهیم می کنی
تا صعود؟
ترسم از این است
جرعه بریز از شراب وجودت،دیر زمانی ست عطشان جامی از شوریدگیم
می زنی
هر دم
میان سرزمین بی دلان
بی خبران
می ترسم
میان شک و تردید وجود
ای دوست!!!....چه کنم؟
حلقه بگشایم یا که در حسرت بوی تنت بماند دل خرابم ؟
...
135