ای دوست ...
می زندباز در حلقه عاشقیم، بر تن کهنه ی دل یک دم ....می زنددلم می لرزددلم می ترسدزیر لب می پرسمنشانی درست نیست،راهت را بگیر و برو،اینجا مدتهاست متروکه شدهصدایی بر وجودم رعشه می افکند....باز کن این در را ،خسته ی راه طولانی سفرممی زنددلم پر می زند سوی احساس ناب و پاکطپشطپشچه می خواهی ای دل! در قفس تنگ تن یک دم خود را به دیوار نزننمناک تر از آنم که پای بر دلم نهی ای دوستآوار تر از آنم که آشیانه در اعماقم سازی ای دوستو باز هم صدامی زند یک دم بر حلقه ی کهنه ی دلسکوت و فریاد،آماج تو می شوندبوی نم باران می دهیاز کدام سرزمین حوایی؟که مدهوش یک لحظه سیب توامبمانعطر خاطرات سیاه و سپید می آیدسرمه ی چشمت از کوی کدام خاک استکه زیباترین نقش را زده؟نَفَست حُرم حریم عاشقی را زمزمه می کند کشاکش جنگ نَفس و نَفَسپا گیر می کند سلوک و سکوتم راهمراهیم می کنیتا صعود؟ترسم از این استجرعه بریز از شراب وجودت،دیر زمانی ست عطشان جامی از شوریدگیممی زنیهر دممیان سرزمین بی دلانبی خبرانمی ترسممیان شک و تردید وجودای دوست!!!....چه کنم؟حلقه بگشایم یا که در حسرت بوی تنت بماند دل خرابم ؟...135
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۷ ساعت 0:12 توسط mahbod evil
|

گوييدو: عزيزانم ..خوشبختي يعني توانايي گفتن حقيقت بي آنکه به ديگران صدمه بزني..